خرید بک لینک
تولد خواهر بزرگتربه نظرم وقتی احساساتتو در مورد چیزی ندونی نمیتونی ازش بنویسی؛مثل من که نمیدونم ازش چی بنویسم...نمیدونم از گذشته بگم یا آیندهیا از قهر و آشتی ها که گاها رکورد میزنن...آینده گاهی واسمون خیلی روشنهگاهی خیلی تاریکگاهی نفس داریمو گاهی خونه مجردیگاهی شجاعیمگاهی پشیمونگاهی با استرسگاهی سرشار از امید به آیندهدوست داشتنت وقتی نیستی خیلی راحتهاما وقتی هستی شیرینه...بعد از 8 سال اولین بارهممکنه خیلی سخت باشهیعنی قطعا سختهاما از پسش برمیایماز شدنی بودنشمطمئنم...به امید دورقمی شدن تعداد تولد های مشترک...#گاهی_آنی_گاهی_آناهیتا + ^.^ یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ ^.^ 1:2 ^.^ qazal-banoo ^.^

برچسب: نویسنده: حمید هاشمی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 6:18

غزل غریبه شدهمنم نیازایی دارم که یکی باید جو ابگو باشه خب چراکسی که دوسش دارم نباشه؟بهتر بگم کسی که فک میکنم دوشس دارم... چرا نمیتونم با دلم راه بیام؟ چرا الان که همه چیز مساعده نباید کاری که دوست دارم انجام بدم؟چون قراره آسیب ببینم؟ مگه آسیب ها فقط جسمین؟ دیگه تو که بهتر از هرکسی روح منو دیدی... دلم میخواد خطر کنم دوست دارم با این پیرجذاب شیطنت کنم... من موافق اینم که عشق بدون بوسه نمیشه بله منم بدم میاد از اینکه جسمم ملاک باشه دوست دارم روحم دیده بشه دوست دارم شخصیتم کشف بشه نه اینکه جسمم... این حرفا متناقض نیست فقط میدونم ک آرامش روحم تو فرار کردن از غزل فعلیه... آرامشم مثه آهنرباست که انگار داره دنبال جایی که باید باشه میگرده... میدونم بهترین نیست کامل ترین نیست اما به من شبیه ترین نیست؟ فقط رک بودنشه که واسش مشکل ساز شده؟ منم تاییدش نمیکنم ک عکسای پروف خواهر منودونه به دونه دیده که انقدر واضح نگاهش کرده بابت اینم میخوام چشماشو در میارم... نگرانم...نگران غزلی که این همه سفسطه کرده و باز قراره غزل همون 3ساعت پیش باشه...یکی بیاد بزنه تو گوشش بگه بابا خاک تو سر بسه دیگه پاشو...پاشو با دلت باش مگه قراره چقد عمر کنی که نگران یه تیکه گوشتی؟ درد من بهشتی نیست..غزله... + ^.^ یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ ^.^ 0:22 ^.^ qazal-banoo ^.^

برچسب: نویسنده: حمید هاشمی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 6:18

تو رو دوست دارم جای هردومون

تو زیبایی اندازه اسمون

همه خواهشم از تو اینه فقد

همیشه همینقدر زیبا بمون...

برچسب: نویسنده: حمید هاشمی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 6:18

غزل درس جدید گرفته است...لطفا آهنگ تو رو دوست دارم سیامک عباسی را پلی کنید و بعد بخوانید...شاید آن وقت عمق ماجرا را گرفتید... غزل امشب تجربه بزرگی داشته که هنوز نتونسته نتیجه درست اون درسو پیدا کنه...نمیخواد به آناهیتا عمق فاجعه رو نشون بده که غصه بخوره و سپیده خوابه... با بهشتی حرف زدیم...آناهیتا حرف زد..چرا بهش گفتم بهشتی؟ چون ایهام داشت و من معنی دوم ایهامشو دوست داشتم...از بهشت اومده بود واسه بالا بردن من...بوی عطرش چشمکاش لبخندهمیشگیش عسلی چشماش...اولین بود...چرا باز گت کسی گفتم تنها مردی که میشناسم... چرا هر بار گفتم تنها مردی که مرده اینجوری شد؟ وقتی از دریچه ای غیر عشق نگاه میکنم باعث میشه یه آدمو کامل ببینم بهش بگم مرد... غزل دفعه اولو خیلی خوب یادشه خیلی...اول دبیرستان بود نمیدونست میتونه خوب باشه مفید باشه هدف داشته باشه و به هدفش برسه...یکیاینا رو بهش گفت کسی که معنی اسمش -کسی که میرود و جای پایش میماند بود- غزل بهش گفت مرد گفت مردی ک اهداف بالا داره به خاطر عقایدش از پول میگذره با معرفته...تو یه غروب جمعه واسه آخرین بار پشت در کلاسش تکیه داد به دیوار و به حرفاش گوش داد...حرف که نه صداش... غزل از اون غروب به بعد اون مردو ندید و فهمید در موردش خیلیم درست فکر نکرده... امشب...امشب غزل با اشکاشدعوا داره...واسه دومین بار به یکی گفته مرد و الان میگه مرد این بود؟ میگه

برچسب: نویسنده: حمید هاشمی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 6:18

غزل نگران خودش است...اون رفت اون رفت برای همیشه به جمله ای کاش میموند چه حیف نمیشه این حس اون حس که دیگه تکرار نمیشه این واقعیت که از خاطرت پاک نمیشه چشماش چشماش... کوه باش و دل نبند رود باش اما بمون اشک شو ام نه تو غم تو اوج خنده ایدت نره قولتو نذار چیزی خسته کنه تو رو یادت نره زندگی یه وقت یادت نره زنده ای من تو رو میخوام اما ازاد که غم هیچوقت سراغن نیاد من اشک ارزو میکنم برات نه تو غم... نه... اون رفت اون رفت برای همیشه ... + ^.^ دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ ^.^ 3:34 ^.^ qazal-banoo ^.^

برچسب: نویسنده: حمید هاشمی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 6:18

غزل غصه یا شاید قصه داردبعد از ی مدت طولانی باز برگشتم... مدتی ک کلی اتفاق توش افتاد... با سوهان بستنی دوست شدم...دانشجو شدم...با آناهیتا نیستم...بیشتر با سپیدم...از سوهان بستنی جدا شدم...عسل با گز بستنی دوست شد...من از عسل جدا شدم...محرم تموم...بهشتی رو ندیدم...دلتنگ ساختمون مهنا و آرین و بد اخلاق و آقای 100 زبان و عید و فائزه و ناهارا و اعصاب خوردیام... و تنها... تنها تر از همیشه...به سپیده از دردام نمیگم چون پردیس میگه اون نگرانته بیشتر از خودت به مامان نمیگم چون سره کاره بابا؟ مگه ما تاحالا باهم حرفم زدیم؟ به عسل اما میگفتم...که... نمیدونم آخرش کجاست و چیه... نمیدونم چی بگم...خیلی خیلی خیلی خیلی خسته م... بیشتر از همیشه دلشکسته م و دلتنگ... دلتنگ سوهان و خیلی چیزای دیگه...نوشتن واسه م سخت شده... به خدا بگید اگه هست بیاد...من کمک میخوام... + ^.^ پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶ ^.^ 23:15 ^.^ qazal-banoo ^.^

برچسب: نویسنده: حمید هاشمی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 6:18

صفحه بندی